« سر هرمس مارانا »
صلح و آرامش از حقيقت بهتر است



2009-12-10


دیروز پیشنهادی رو در فیس بوک و شبکه‌های دیگر مطرح کردم که با استقبال زیادی روبرو شد. دوباره بصورت مختصر توضیح می دهم. مجید توکلی دانشجوی معترض به شرایط موجود در روز ۱۶ آذر با ضرب و شتم بازداشت شده. در روز ۱۷ آذر عکسهایی از ایشان با لباس زنانه(چادر و روسری در خبرگزاریهای فارس و ...) منتشر شده. بازداشت این دانشجوی شجاع و انتشار چنین عکسهایی فقط و فقط برای فشار بر جنبش دانشجویی و حرکت سبز ملت ایران انجام شده و در همین زمان تلاشی است برای تحقیر کردن کلیه زنان این سرزمین. برای اینکه ثابت کنیم با مجید توکلی هستیم. برای اینکه بگوییم لباس زنانه(منظور حجاب) بد نیست و این حجاب اجباریست که بد است. چه بر تن زنان این سرزمین و چه بر چهره مجید توکلی. برای اینکه کج اندیشان بدانند ما همه با هم هستیم، عکسهایتان را با حجاب به این آدرس بفرستید: rousari@gmail.com دوستان اگر لطف کنند عکسهایشان را با زمینه سفید و شبیه به چیزی که در تصویر میبینید بگیرند در پوستر نهایی که تولید خواهد شد هماهنگی بیشتری بین تصاویر خواهد بود.(اگر هم نشد خیلی سخت نگیرید) عکسهای شما در کنار عکس مجید توکلی قرار خواهد گرفت تا تصویر مجید توکلی در میان یارانش آرام گیرد. لطفا هرچه سریعتر نسبت به فرستادن عکسهای خود اقدام کنید.

گودر
At 10:31 PM, Anonymous کیقباد

این عکس که باز نشد و ما ندیدیم اما اینها چقدر از مرحله پرتند که دست به چنین کارهایی میزنند .
اینها هنوز نمیدانند یا خودشان را به نفهمی زده اند که امروزه نه تنها بسیاری از مردم دیگر مثل گذشته های دور ، زن و لباس زنانه را ننگ ! نمیدانند ، که حتی با دیدن زنان شجاعی که چون ماده شیر در میانه ی میدان ، می غرند و میرزمند ، از خود و مردی ی ! خود خجالت میکشند .
آری امروز این مردان هستند که باید از زنان یاد بگیرند رسم و راه چگونه بودن را . امروز افتخار است شکل آنان شدن .
بقول شاهین کاش این زنان کمی از گرد غیرت و شهامتشان را روی تن ما می پاشیدند .اینان ، زنان ، دختران ، ایراندختان ، گردآفرینان ، تهمینه های وطن .
افتخار میکنیم مثل شما باشیم .
و چقدر که این طایفه ی زن ستیز ، هنوز پرتند ، پرت !

 
At 2:47 AM, Anonymous سرور

سلام.به نظرم ایده جالبی نیست.دلیلی نداره به هرکار مسخره ای که اون انسان نماها انجام می دهند جواب داده بشه.اونقدر درک و فهمشون پاینه که اینجور کارها رو به طور کل نمی فهمند.پس بهتره به این نمایش های مسخره بی اعننایی کرد.
البته این نظر منه.

 
At 2:47 AM, Anonymous سرور

سلام.به نظرم ایده جالبی نیست.دلیلی نداره به هرکار مسخره ای که اون انسان نماها انجام می دهند جواب داده بشه.اونقدر درک و فهمشون پاینه که اینجور کارها رو به طور کل نمی فهمند.پس بهتره به این نمایش های مسخره بی اعننایی کرد.
البته این نظر منه.

 
At 2:48 AM, Anonymous سرور

سلام.به نظرم ایده جالبی نیست.دلیلی نداره به هرکار مسخره ای که اون انسان نماها انجام می دهند جواب داده بشه.اونقدر درک و فهمشون پاینه که اینجور کارها رو به طور کل نمی فهمند.پس بهتره به این نمایش های مسخره بی اعننایی کرد.
البته این نظر منه.

 
At 2:50 AM, Anonymous سرور

ببخشید انگار چند بار اومده کامنتم.

 

Post a Comment

Link
  




دلم می‌خواهد یک روز هم بنشینم برای‌تان از جاده بنویسم. از این‌که چه کم دارد آدم بی‌جاده. که صبح ندارد و خلوت ندارد و غار ندارد و شب. غریو تنهایی مسکوت ندارد انگار. بنویسم که چه معتاد می‌کند آدم را. که چه قصه‌ی ناگفتنی‌‌ای دارد این راه‌ها و ماشین‌های پشت به تو. قرمزها و زردها و نارنجی‌ها. باران و برف. برای‌تان از هزاران فکر چسبیده به خودش بگویم. از تک تک درخت‌های کنارش. دکل‌های برق جنتلمن و جدول‌های مواظبش. به‌تان بگویم که اگر آدمی تنهایی می‌خواهد باید بردارد کوله‌اش را، راهی جاده شود. برود. زیاد برود. نامنفصل برود. لاک‌پشت باشد و آرام انگار که خانه‌اش روی دوشش سنگینی نمی‌کند به امیدی که تهی‌ست برود. که کسی نبیند رفتنش را و گیر ندهد به ماندن. نماند. ماندن تنهایی ندارد. ماندن مرداب است. لذیذ است. گرم‌ است. شیء دارد. گلدان و رختخواب دارد. گوشه‌ی اتاق دارد. گودی سر روی بالشت‌جامانده دارد. رفتن اما چمدانش هم جاماندنی‌ست. کتابش هم تمام‌شدنی. گرمایش هم نماندنی. می‌خواهم بدانید منی که هفت هشت سال است شده‌ام آدم جاده ها این را خوب می‌فهمم که آدمی که صبح بلند شد و نود کیلومتر تنهایی چشم به آسمان و زمین دوخت فرق دارد با آدمی که چشم ندوخته. می‌خواهم بفهمید که آدمی که معتاد جاده‌ها شد دیگر گوشش،‌ چشمش، احساسش نمی‌تواند همان باشد که بود. آدم ِ جاده آهنگ‌هایش فرق دارد. گوش‌هایش محتاط‌ترند، ریزشنوتر. توی غریو‌ترین صدای بوق‌ها و ماشین‌ها می‌تواند ترد شکستن شاخه‌ای را زیر لاستیک بشنود. می‌تواند رد پرنده را توی درخت بگیرد و میانه‌ی پر پر زدنش مکث کند. می‌تواند صدای پاهای بی‌جورابت را روی موکت‌های پر پرز دنبال کند؛ بس‌که مجبور است به این‌طور زندگی. به چشم چرخاندن. بلد شده که چشمش را از تایرها بدوزد به آسفالت، از آسفالت بدوزد به چراغ. از چراغ برود بجورد پنجره‌ی ماشین جلویی را تا حکایتی برای خودش از زندگی‌ای بسازد که هیچ چیزی ازش پیدا نیست مگر اخمی، لبخندی، دست روی فرمان راننده‌ای از ماشین کناری، زندگی کناری، روایت کناری. بلد شده که چشم‌هایش تصویربردار زندگی‌ها بشوند. ناظر،‌ روان، عابر.
می‌خواهم یک روزی یک جوری که یادتان نرود بنویسم‌ برایتان که آدم چرا باید جاده‌گی کند. چرا باید هی راه‌های دراز را درازتر کند. بنویسم، زیاد بنویسم از آن همه جایی که می‌گذاردت، جایی که می‌گذاری‌اش. از خودم. از خودم وقتی توی جاده تمامی نسب‌هایم فراموش‌م می‌شود. از خودم و جاده وقتی کنار هم دراز کشیده‌ایم و به چراغ‌های اتوبان که یک در میان روشن‌ و تاریک‌مان می‌کند نگاه می‌کنیم و برای هم قصه می‌گوییم بنویسم. یک جوری بنویسم که فردا صبح که بلند بلند برایش خواندم ته دلش غنج برود.

(+)




جلاد اَلگ اسمش شاربونيه بود، يك سرجوخه چتربازان. او بود كه جريان برق را به بيضه‌هاي اَلگ وصل مي‌كرد. جنون ِ به خاطر سپردن اسم شكنجه‌گرها را دارم؛ معلوم نيست چرا احساس مي‌كنم به خاطر سپردن اسامي شكنجه‌گرها معنايي دارد و مي‌دانيد چرا؟ چون شكنجه يك مسئوليت فردي است، صرف اطاعت از دستور بالاتر قابل تحمل نيست. خيلي از افراد پشت اين توجيه كثيف پنهان شده‌اند و از آن يك سپر قانوني براي خودشان ساخته‌اند، مي‌فهميد؟ پشت GRUNDNORM خود را پنهان مي‌كنند.... آن شكنجه‌گرهاي ماهر و ظريف در راه خدا كار مي‌كردند و از مافوق دستور دريافت كرده بودند. مطلب عملا يكي است: من مسئول نيستم، يك گروهبان زيردست هستم و سرهنگم به من دستور داد؛ من مسئول نيستم، يك سرهنگ زيردست هستم و تيمسارم به من دستور داد، يا دولت و يا خدا. اين آخري كنترل ناپذيرتر است.

سر ِ برباد رفتهء داماشنو مونته‌يرو، آنتونيو تابوكي، ترجمه: كامليا رفعت‌نژاد

چنگیز از خلال گودر



2009-12-09

احتمالن بغلم کرده بوده وقتی داشته خوابمان می‌برده اما حالا فقط دستش روی بازوم مانده. دستش چنان سنگین است که نمی‌توانم جُم بخورم. فکر می‌کنم به این‌که یک دست چند کیلو است؟ دستگیر شدم کاملن. هی می‌خواهم خودم را از دستش نجات بدهم. مثل اسب هم خنده‌م گرفته که خب آخر این چه وضعیت ناهنجاری‌ست. کمک خب! کمک! هیولا دستت را بردار خب. برنمی‌دارد که! سنگین! هیولا! آقا انگار نه انگار. با جهاد عظیم می‌چرخم. طاق باز خوابیدم حالا. نفس می‌کشم. دستش را فکر می‌کنید برداشتم؟ خیر. دستش حالا روی سینه‌م است. دهانش دقیقن بغل گوشم است. من را خنده گرفته وحشتناک. همین‌طور سقف را نگاه می‌کنم برای خودم می‌خندم. صداهای یواش درمی‌آورم که بیدار شود. وول خفیف می‌خورم. فایده ندارد. یک نفس عمیق می‌کشد. خوابِ خوابِ خواب است. خوشم می‌آید این‌جور بی‌هوش است. نیشم باز می‌شود. آتش سوزاندیم خب. بی‌حرکت می‌مانم...

(+)

در وجود هر زن، در تهِ وجودِ هر زن، در تاریکیِ تهِ وجود هر زن، در تنهایی تاریک ته وجود هر زن، فاصله‌ای هست که با هیچ‌ چیز، با هیچ ‌کس، با هیچ‌ پرکننده‌ای پر نمی‌شود. فاصله‌ای‌ست که طی نمی‌شود هیچ وقت. می‌خواهم بگویم یک جای مخصوص منحصربه‌فرد و خصوصی هست که بدجوری مایملک شخصی خودش است و هیچ تنابنده‌ای به آن راه ندارد. حالا شما بیا عاشق هزارساله‌اش باش، نه، بیا اصلن عاشق دل‌خسته‌ات باشد، راهی نمی‌بری به آن یک تکه فاصله‌ای که تا خودش، تا خودِ خودِ بی‌واسطه‌ی لخت و تنهایش دارد. حالا شما بیا بگذارش وسط به روان‌کاوی، به تن‌کاوی. بشین از بالا تماشایش کن. مدارها و نصف‌النهارهایش را ترسیم کن. احاطه‌اش کن. سایه‌ات را سنگین کن روی سرش، زنده‌گی‌اش. نمی‌شود. نمی‌توانی. هیچ زنی را هیچ مردی در هیچ‌جای تاریخ نتوانسته تا آخرش برود. تا ته‌اش را مالِ خودش کند. ملکِ شخصیِ خودش کند. همیشه جایی هست، چند سانتی‌متری هست که خودِ خدا هم اگر اراده کند به آن راهی ندارد. آن‌جا همین‌جایی است که سرهرمس دارد از آن حرف می‌زند. همین لحظه‌های کوتاهی است که «او» جز خودش متعلق به هیچ‌کس نیست. در یک جهانِ یک‌نفره‌ خداگونه تنهاست. تک و تنها. بی که نیازی داشته باشد به هم‌دمی، به هم‌فیلانی. هزارتو هم نباشد، همان یک «تو»یی هم که دارد ته ندارد. همیشه پیچی هست بعد از پیچِ الان. همیشه جاده‌ی فرعی‌ای از یک جایی برای خودش پیدا می‌شود که می‌رود پیچ می‌خورد می‌رود، برای خودش.

می‌دانید، ما مردها (این‌جا الان جماعتِ این‌قدرمردها‌زن‌هانکنید‌آقاجان می‌توانند هواار بکشند و بعد هم بروند کشک‌شان را دسته‌جمعی بسابند، سرهرمس کوتاه نمی‌آید این‌بار) هر چه‌قدر هم که پرکوچه باشیم، پرراه‌وبی‌راه، طول‌مان کم است، زود به بن‌بستِ انتها می‌رسانیم. خیلی زود ته‌مان هویدا می‌شود. فاش و بی‌مه، بی‌ابهام. جایی نداریم برای خودمان، برای خودِ لُختِ خودبسنده‌مان. دارد سرهرمس از اتاقی‌برای‌خود حرف نمی‌زند الان. دارد از فقدانِ آن خودآگاهیِ نابی حرف می‌زند که جایش بدجوری خالی‌ست وسط صمیمانه‌ترینِ لحظه‌های ناخودآگاهی.
At 5:05 PM, Anonymous کافه نشین

یه چیزی رو میتونم به عنوان یه مرد بگم. یه فاصله ای دارم که تا ته تهش رو وقتی میرم که هیچ کس دور رو برم نباشه. همیشه هم زیر هزار تا خرت و پرت میپوشونمش که نذارم کسی ببینتش

 
At 6:51 PM, Anonymous کیقباد

همینه که در رابطه با رابطه ی زن و مردی ، همیشه از کلمات و توصیفات ویرانگر ! استفاده میشه . مثلا تا حالا دیده یا شنیده اید مردی خطاب به زن یا در توصیف حال و روزش پس از آشنایی با آن زن بگوید : خوشبختتم ، خوشحالتم ، سعادتمندتم ، خوبتم و قس علیهذا ؟
کاری به راست و دروغش نداریم اما همیشه گفته اند : دیوانه تم ، بدبختتم ، اسیرتم ، کشته و مرده تم ، آواره تم و قس علیهذا
خب این همش زیر سر همون فاصله هه ، همون مایملک شخصی ، همون جای مخصوص منحصر به فرده هس که هیچ تنابنده ای هم به آن راه ندارد
اگر جز این بود که قضیه خیلی آسون میشد . دیگه اینهمه کشت و کشتار و خون و خونریزی و بدبختی و آواراگی و دربدری و ... نداشت یه رابطه ی زن و مردی . داشت ؟

 
At 1:03 AM, Blogger Chisti

فکر میکردم این فاصله را فقط من دارم:)
همینطوری اومدم اینجا
و بعد از خوندنش دیدم چقدر دلم برای خلوت خودم برای اون چندسانت تنگ شده

 
At 9:35 AM, Anonymous ساناز

و فکر می‌کنم زنان تا یه سنی، تا یه بلوغی (مثلا چیزی از جنس سی سالگی) نمی‌فهمند که مردان تا آن چند سانت را ندارند. آنقدر برای خودشان واضح است که باورشان نمی‌شود دسته‌ای از انسان‌ها چنین فضایی درون ذهن خودشان ندارند. بعد این زنان اگر اهل تحلیل و...هم باشند هی مردان را تحلیل می‌کنند و هی به نتایج اشتباه می‌رسند. آن پخته‌گی و بلوغ سی‌سالگی که می‌گویند بخشی‌اش هم همین است به نظر من

 
At 9:53 AM, Anonymous هیچکس

سلام.توی این دنیا هرچیزی ممکنه . حتی ممکنه یه روزی یه نفری پیدا بشه که اون فاصله رو ببینه.اما همیشه اینطوری نیست که جرات بیان کردنشو پیا کنه...گاهی وقتا ترجیح میدی کسی ندونه تو میتونی بعضی چیزا رو ببینی که دیگران نمیبینن...شما عالی مینویسید.ممنون

 
At 9:57 AM, Anonymous دروغگوی خوش حافظه

می دانی سر هرمس!
من مانده ام تو چند بار این فاصله را که می گویی طی کرده ای
اما یک چیزی هست
چیزی که زن ها دارند و ما نداریم

همه شان ندارند ها
اما آنها که دارند...

"اطمینان به احساس"
شنیده ای اصلا؟!؟
دارند بعضی هاشان

 
At 10:54 AM, Anonymous مریم

انگار سر هرمس قدیم برگشته!

 
At 1:36 PM, Blogger Yerma

در جوابِ این آقای کیقباد که ااااااااا! من یادم نمی‌آد جز "خیلی خوشبختم من " و ازین‌جور جمله‌های راضی که .. تعجب کردم!

 
At 11:10 PM, Anonymous آرش

وقتی از محتوی حرف نمی‌زنیم (احتمالا به خاطر این‌که صرفا می‌خواهیم دست‌تان را به گرمی بفشاریم بابت این نوشته)، از چه حرف می‌زنیم؟

از این‌که سبک جمله‌ی اول («در وجود هر زن، در تهِ وجودِ هر زن، ...») باز به یاد ما آورد که شما و یک نفر دیگر همکلاسی بوده‌اید.
«...، در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه» را عرض می‌کنم.
مستحضرید که؟
:)

 

Post a Comment

Link
  




این کلمه‌ی هم‌آهنگی را بی‌خود کردند هماهنگی و انداختند میان زبان اداری و گفتاریِ چرک کاریِ ما. که از فلان حاجی/فرمانده بگیر تا پادوی خرده‌پای شرکت‌ها و موسسه‌ها هم ورد زبانش و آفاق عمل‌کردش بشود همین هماهنگ‌کردن چیزی با کسی، کسی با کسی. مگر می‌شود دو تا آدم را به زور هم‌آهنگ کرد؟ آدم‌ها آهنگ‌های خودشان را دارند، واریاسون‌ها البته عوض می‌شوند، سازبندی کوبه‌ای را می‌شود به فراخور موقعیت کرد زهی، فوقش. می‌خواهم بگویم این هم‌آهنگی چیزی‌ست فراتر از هم‌سانی و هم‌سری و هم‌پوشانی و هم‌دلی و هم‌آوایی، حتا. هم‌آهنگی یعنی یک موقعیت یکه در جهانِ هستیِ دو تا آدم، شما اصلن بخوان در جهانِ هستی، کلن. یعنی باهم بالا و پایین رفتن، باهم فراز و فرود داشتن. با هم ریتمیک‌شدن و باهم کش‌آمدن. باهم شروع شدن و باهم تمام‌شدن. بعد می‌دانید تمامِ این‌ها را هم‌فرکانس‌کردن چه کار غیرممکنی‌ست؟

آدم‌ها از هم که دور می‌افتند اما آهنگ‌های‌شان راهش جدا می‌شود از هم. همین است که باید هم‌آهنگی‌های هرچند کوچک، هرچند خرد را این همه قدر نهاد و روی سر گذاشت و حلواحلوایش کرد. همین است که باید آدم‌های هم‌آهنگت را مدام گیر بیاوری بنشانی کنار دستت، هی باهم صدا بدهید. باهم صلا بدهید. باهم آواز ساز کنید. همین است که این همه دوست داریم وقتی کسی از هم‌آهنگی‌هایش، هم‌آهنگی‌های‌مان می‌نویسد. از این یک‌جابودن‌ها، یک‌جوربودن‌ها، هم‌زمانی‌های کوچکِ مفرح. وقت‌های بی‌قیمتی که خنده‌ها با هم اوج می‌گیرد، گریه‌ها و بغض‌ها باهم. خیره‌گی‌ها و شیطنت‌ها و شیفته‌گی‌ها، باهم.
At 12:13 PM, Anonymous Anonymous

دلهره آورترین کلمه همین "هماهنگی" است
وقتی پای هماهنگی به میون میاد من احساس میکنم قراره دیگه خودم نباشم یه حسه ترسناکه کسل کننده است

یه دختر از همین حوالی

 
At 12:15 PM, Anonymous Anonymous

سرهرمس جان این لینک رو هم ببین:
http://www.time.com/time/specials/packages/article/0,28804,1939691_1939704_1939715,00.html

یه دختر از همین حوالی

 

Post a Comment

Link
  



2009-12-08

نشسته‌ایم در تحریریهء روزنامه. مطالب صفحات را می‌خوانم که بروند برای صفحه‌بندی. دلم هم در خیابان‌ها است؛ هی سر می‌زنم به گوگل‌ریدر {تنها جایی که هنوز باز می‌شود} و چک می‌کنم اخبار را.
عکس‌ها می‌رسند، خبرهای بد، خون و خون و خون.. مدیرمسوول دارد رد می‌شود. بدون توجه به‌اش، خطاب به دبیر سیاسی، بلند می‌گویم «این خبر رو دیدین؟ شلیک گلوله بوده .. اوه‌اوه .. چه خبر شده توی این شهر؟ ای وای..»
ناگهان بالای سرم می‌بینم آقای مدیرمسوول را. می‌گوید «کجا نوشته؟؟؟ اوضاع خیلی بد شده؟؟»
می‌گویم «من توی ریدر دیدم، یادم نمونده کجا بود.. شاید موج آزادی بود»
می‌گوید «ببینم.. ای وای.. باز کن این گوگل رو ببینم»
صفحهء موردنظر را نمی‌بینم. رفرش می‌کنم آیتم‌های دوستان را که صفحه بازگردد.
مدیرمسوول و همه جمع شده‌اند که «اولین تصاویر درگیری‌های تهران» را ببینند.
بعد، آیتم‌های یکی از دوستان که نمی‌خواهم ازش نامی ببرم، نمایان شده و جمع را به‌شدت تکان می‌دهد!
اول عکسی است از زنی که مقداری شیر خوراکی ریخته روی جای به‌خصوصی از بدن‌اش، و سعی در القای جنبش به بیننده دارد.... بعد، عکس دیگری از زاویه‌ای دیگر، با جذبه‌ای بیش‌تر و شیر بیش‌تر البته. و ...
مدیرمسوول می‌گوید «این موج آزادی رو کی اداره می‌کنه؟»
می‌گویم «والله فکر کنم افتاده دست سپاه!!»
می‌گوید «من می‌رم، شما بگرد ببین تمام خیابونا این خبر هست یا فقط این یک مورد بوده؟»
خفه می‌شوم، و به روح «محمدحسین ِ شاهد قدسی» فاتحه می‌فرستم.

(+)
At 9:04 AM, Anonymous Anonymous

سرهرمسه عزیزم اصلن نفهمیدم منظورت چیه؟؟؟ یه خورده زیر دیپلم حرف میزنی لطفن...
سبز باشید

یه دختر از همین حوالی

 

Post a Comment

Link
  




لباس‌های خاکی و سبز و سیاه‌تان را که در بیاورید، که دیگر سردار و سرگرد و حاجی و سید نباشید، که اسلحه و باتوم به کمرتان نباشد، لحظه‌ای که آب خستگیِ روز را از تن‌تان بیرون کند تنها تفاوتی که با ما دارید این‌ است که لبخندِ پیروزی بر لب ندارید.

(+)








هه
خاری شدیم در گلوی‌تان



2009-12-07

آقايان، يادتان هست آن همه سال كه مانده بوديم با شما چه كنيم؟
حال آنوفت ما را شماحالا مي فهميد كه نمي دانيد با ما چه كنيد.

نادر از خلال گودر




آدمها برای روزها و شبهایی که حیات پریش می شوند، سوندترک های آرام بی فراز و فرود خودشان را می خواهند. نوشیدنیهای سبک خودشان را می خواهند که ذهن چرااندیش را موقتا از مدار زندگی خارج کند. آدم های آندرستندینگ آرام بخش خودشان را می خواهند که بفهمند زمان بهترین روش درمانی برای دفع رسوبات ناخواسته زندگی است. نقل قولها و فلسفه زندگی ویژه خودشان را می خواهند، از آنها که بشود با آن جهانی به وسعت همه این هیاهوها، از اگزیستانسیالیسم تا مذهب، از خیابانهای پرحادثه تهران تا شهری بی حادثه در این گوشه دنیا، از شیطنت های عشق تا رخوت تنهایی را گوریل انگوری وار بلعید و بعد به نشانه تکذیب لبخندی حکیمانه به دنیا تحویل داد.

(+)




At 12:09 PM, Anonymous كيقباد

مردم پيروزند . مردم پيروزند . بي هيچ شك و ترديدي . و بدا بحال در مقابل مردم ايستادگان ،ايستاده با مشت !
مردم پيروزند . سر انجام پيروزند .اين حكم روزگار است . خواهيد ديد

 

Post a Comment

Link
  




زبان دو نفره باید طوری باشد که هر کسی بتواند در هر بار معاشقه از کلماتی استفاده کند که هرگز نه پیش ازو کسی آنها را گفته و نه بعد ازو خواهد گفت. کلماتی منحصر به فرد که معشوق را به اوج "کامجویی لفظی" میرساند . در واقع منحصر به فرد بودن زبان دو نفره نه حاصل قواعد دستوری و کنار هم قرار گرفتن لغات، که ناشی از فردیت هر کلمه به تنهایی ست. عین نگاههایی که قبل از عشق بازی رد و بدل میشوند. هر نگاه، صرف نظر از مفهومی که منتقل میکند، شخصیتی منحصر به فرد و تکرار نشدنی دارد. توانایی پوست و کامجویی جنسی دربرابر چنین گستره عظیمی به هیچ هم حساب نمی شود، اما به نظر، تنوع معشوقه های خدایان مانع شده تا آنها، به ایجاد تنوع در کامجویی از یک معشوقه خاص فکر کنند(کاش هرا کمی با زئوس سخت گیرتر بود!). ازین نظر فرهنگ لغت بیشتر به درد حرم ناصرالدین شاه می خورد تا معاشقه های مختصر امروزی!
شاید روزی که چنین زبانی خلق شود عشق آزاد هم معنی پیدا کند. اینگونه دیگر لازم نیست به همه معشوق هایت بگویی که "دوستشان داری". وقتی به من میگویی "دوستم داری"، در حالی که همین جمله را دیروز به دیگری گفته ای، مانند اینست که: دستمالی را برای پاک کردن اشکم تعارف کنی که دیروز کس دیگری در آن فین کرده! متاسفانه تا روزی که چنین فرهنگ لغتی خلق شود یا باید به یک معشوق ساخت یا به یک دستمال!

(+)
At 1:39 PM, Anonymous Anonymous

فروریختم آن هنگام که از من تنها جسمی دیدند و آن را تمنا کردند و نظری به قلبی و روحی که بی تاب دریایی شدن بود نینداختند، دهشتناک بود که تنها و تنها وسیله ای انگاشته شوی

یه دختر از همین حوالی

 

Post a Comment

Link
  



2009-12-06

حالا هی بگین اینترنت افسردگی و کوفت و زهرمار میاره اما هر چی باشه خوب گند زد به این قاعده‌ی قدیمی که «تاریخ را قوم غالب می‌نویسد»

(+)
At 1:48 AM, Anonymous terme

بعد هی بیا از فیلمات بنویس من دلم آب شه که دستم بهشون نمیرسه . جشم ؟؟؟!

 

Post a Comment

Link
  



2009-12-05


می‌دانید، گاس که اهمیتی نداشته باشد که آدم بداند قرار است قریب به پانزده ساعت بعد بنشیند میان جماعتی که دارند به تاویل‌های آقای مازیار اسلامی در باره‌ی این فیلم گوش می‌دهند. همین که دو ساعتی از نیمه‌شب گذشته باشد و تو تازه پسرکت را که تمام مدت کنارت دراز کشیده بود و سعی کرده بود تمام سوال‌های کودکانه‌اش را درباره‌ی سرنوشت غریب جوئل و کلمانتین قورت بدهد چون به تو قول داده بود که صرفن کنارت دراز بکشد و با تو فیلم ببیند، بغل کرده‌ی و برده‌ای روی تخت، کنار مادرش، درست وسط آغوش مادرش جا داده‌ای، کافی‌ست که بیایی این‌جا بنویسی که جوئل و کلمانتین تمام این راهِ صعب را آمده بودند تا برسند به آن سکانسِ راهروی خانه ی جوئل، بعد از این که هر دو تلخ‌ترین نوارهای اعترافاتِ ضدعاشقانه‌ی هم‌دیگر را گوش کرده بودند- وقبول کنید که هیچ نفرینی برای دو دل‌داده بدتر از این نیست که همان روز اول دل‌داده‌گی، یک نفر بردارد تمامِ روزمره‌گی و تلخی روزهای آخر رابطه‌شان را این طور صاف و پوست‌کنده بگذارد مقابل‌شان- ، برسند به لحظه‌ای که جوئل خندیده بود و گفته بود اوکی. و این اوکی را جوری گفته بود که آدم خیال کند تمام این پروسه‌ی کوفتی پاک‌کردن خاطره‌های یک عزیز ازدست‌رفته، ازدست‌شده، تکراری و عادت و کوفت و زهرمارشده، برای بالغ‌شدن رابطه بوده. برای رسیدن به آن لحظه‌ی بیداری و آگاهیِ شوکران‌واری که یاد می‌گیری با این یقین کنار بیایی که سرانجام همه‌ی عشق‌های بزرگ هم محتوم است، بدجوری هم محتوم است. به یک that’s it ای که مزه‌ی زیتون می‌دهد، تلخ. درست مثل روزی در بیست‌وچندساله‌گی که ناگهان زیتون را با تمام تلخی‌اش درک می‌کنی و شیفته‌اش می‌شوی. این جوری است که وقتی می‌بینی آدم‌ها را در اوج شیفته‌گی‌شان که چطور به چرامرگ‌خودآگاهان‌اند، که چطور از خود زنده‌گی یاد گرفته‌اند که چطور خاطره‌ها نمی‌پایند و وقت‌شان را تلف نمی‌کنند به شمردن روزهای باقی‌مانده از سه‌سال، که چطور دم می‌دهند به همان دم، کلاهت را به احترام آن همه بلوغ برمی‌داری و می‌ایستی به تماشا.

Eternal sunshine of a spotless mind خود خود زیتون است، تلخ و بالغ و لذیذ.
At 3:02 AM, Blogger davoud

salam..
chera khodeto engadr aziat mikoni.!
jomlehato kotahtar begir va kamtar az (ke) estefade kon..
heife ehsasati ke mikhay kharje ye hamchin shah asari bokoni nist.!
felan take care..

 
At 2:33 PM, Blogger پ. پژوهش

تلخ‌ترين بخش فيلم اما آن آخر است که می‌خواند «بلآخره هر کسی يک روزی ياد می‌گيرد» و آن‌ها در نشئه‌گی ساحل هی می‌دوند و محو می‌شوند و هی پاک می‌شود و دوباره از چند لحظه قبل‌ترش دوباره می‌دوند و محو می‌شوند و هی ... هی ... هی ... و اين تکرار پاک‌کردن‌ها ادامه دارد ... که شايد، شايد يک روزی ياد بگيرند ...
در اين فيلم امر فراموش‌کردن به عنوان يکی از وجوه اجتناب‌ناپذير هستی ما در زمان تصوير می‌شه. و گسست و انقطاع ناگهانی تداوم زندگی يا ويرانی وجود.
داشتن حافظه معادل بلوغ و پيچيدگی‌ئه. اون چيزی‌ئه که آدم‌ها رو مستقل و متفاوت می‌کنه از خيل آدم‌های مطب‌نشين.
در اين صحنه‌ی آخر فيلم بهشت بی‌حافظه‌گی و تکرار حلقوی خاطرات به عنوان اسرار‌آميز‌ترين و گمراه‌کننده‌ترين اسطوره‌ی آدم‌ها جلوه می‌کنه. به ظاهر اين اسطوره، راه‌حلی اساسی به نظر می‌آد، هم برای بار سنگين به خاطر آوردن و هم برای درد و رنج فراموشی.

 

Post a Comment

Link
  




ال کله‌پاچه، ترمينال آرژانتين، و تبليغ رفقا



2009-12-02


تولدتان مبارک آقای وودی آلن. خوش‌حال هستید که آذرماهی هستید دیگر، نه؟
At 9:11 AM, Blogger میرزا

پز نده

 
At 9:13 AM, Blogger Sir Hermes Marana

:دی

 
At 9:14 AM, Anonymous Anonymous

سرهرمس جان شما هم آذرماهی هستید؟؟؟

منو معتاد این وب لاگتون کردیدا.... هیچ میدونستید

یه دختر از همین حوالی

 
At 11:52 AM, Anonymous minerva

yeh
همه ي رازهاي دنياست اذر ماهي بودن .
خوشحال نباشيم؟

 
At 3:06 PM, Anonymous Atieh

faghat ye motevalede azar mifahme ke azari bodan che mohebatie :D

 
At 7:14 PM, Anonymous ساناز

زنده باد متولدین پاییز

 
At 10:49 PM, Anonymous کیقباد

تولدتون مبارک آقای وودی آلن . کمدی ی خارجی رو اول با لورل هاردی و بعد با نورمن ویزدوم و بعد هم شما شناختیم و دوست داشتیم . خیلی قبل تر از اینکه چارلی چاپلین رو درک کنیم یا از کمدی کلاسیک های صامت ، مث موسیقی ی کلاسیک ! سر در بیاریم .
اگر چه بعد از همون دو سه تا فیلمی که ازت دیدیم ، دیگه ظاهرا دور کمدی خط کشیدی یا ما ندیدیم ولی خاطره ی همون فیلمها هنوز باهامونه .
تولد تو و همه ی آذر ماهی ها ! مبارک . از صاحاب این وبلاگ گرفته تا خواننده هاش .

 
At 10:28 AM, Blogger Mousavifan

من هم آذر ماهی هستم و فکر می کنم اگر نه به خاطر چرچیل دست کم به خاطر وودی آلن باید به آذر ماهی بودن خودمان افتخار کنیم

 
At 5:53 PM, Anonymous haleh

فقط برای اطلاع:
میدونستید که امیر کاستاریکا هم آذر
ماه بدنیا اومده 25 نوامبر هم روز تولد من :)

 

Post a Comment

Link
  



2009-12-01

ديدی بعضی آدما رو تو همين وبلاگستان، که دريافت‌شون از متن انگار کلمه-بيس‌ئه فقط؟ که انگار يه برنامه نصب شده روشون، که موقع خوندن وبلاگ‌ها، اوتوماتيک يه سری کلمات مشخص رو های‌لايت می‌کنه تو مغزشون، با ری‌اکشن‌های مشخص. مثلن تو يه پستی نوشتی در ستايش فصل بهار، بعد يه جايی‌ش يه فندق پريده توی گلوی يه سنجابه و سنجابه مُرده، تو هم به فراخور متن يه غُری زدی که فندق خر است. بعد خواننده‌ی محترم، عِرق فندق-پرستی‌ش گل کرده، تمام متن و سوژه و منظور نوشته رو بی‌خيال شده، اومده که ای وای بر شما جماعتِ فندق-ستيز. يعنی انگار اين آدما فقط نشسته‌ن پشت مونيتور، با چشماشون يه سری کلمه‌های خاص رو اسکن می‌کنن، بی‌که ذره‌ای سنس آو هيومر يا درک و دريافت متن داشته باشن، سه سوت تو ميان تو جاکامنتی و می‌زنن به صحرای کربلا. بعد هی تو بايد علامت تعجب بشی برا خودت که يعنی جدی‌جدی اين بابا، با اين قد و قامت و با اين همه فضايل و کمالات، واقعن داره نمی‌فهمه يا علاقه داره تمارض کنه يا چی!

(+)
At 4:41 PM, Anonymous بابای آیدا

توی این فیلم‌های علمی تخیلی هست که مثلن یک برنامه خیلی پیچیده تخریب کامل یک پایگاه علمی سری با یک کلمه رمز انجام می‌شود. وقتی هم کلمه مربوطه گفته شد و ماشه را کشید، همه برنامه‌های عادی و معمول سیستم از کار می‌افتد و هیچ راهی برای توقفش نیست؟ یعنی یک جوری برنامه ریزی شده که اصلن قابل مهار نباشد؟ خواستم یادآوری کنم بعضی وقت‌ها هست که یک کلمه برنامه‌هایی را فعال می‌کند توی مغز آدمیزاد که همه فعالیت‌های عادی مغز را مختل می‌کند با کشیدن ماشه یک برنامه پرقدرت غیرقابل کنترلی که زورش از همه برنامه‌های عادی مغز آدم بیشتر است. بعد از اینجا به بعدش از دست هیچ کس کاری ساخته نیست.

 

Post a Comment

Link
  






هنوز هم (بند هشتم) سرهرمس فکر می‌کند آقای چارلی کافمن وقتی «اقتباس» را می‌نوشت، دوزِ پدرسوخته‌گی‌اش بیش‌تر از خلاقیت‌ش بود. وگرنه آدم چه‌طور طاقت می‌آورد ارکیده‌گیِ ارکیده‌ها را تماشا کند و فیلش یادِ هزار هندوستان نکند. هوس را سرازیر نکند در قاب‌قابِ فیلم. برندارد جوهر این شهوتِ همیشه‌گی نافه‌ها را بنشاند کنارِ گستاخیِ جام‌ها و کاسه‌ها.

می‌گویند گل اندامِ زایشی گیاه است. جایی که فرایند اصلی میوز در آن اتفاق می‌افتد. جایی که پرچم و پرچه و خامه و کلاله و تخم‌دان به هم می‌رسند. با این حساب ارکیده باید الهه‌ی زایش و زاینده‌گی باشد در میان گل‌ها. پذیرا و تشنه و ملتهب، داغ و خودخواه. جوری که دماسنج اگر بگذارند می‌ترکد لابد تمامِ آب جهان زیرِ بار این همه گل‌برگ‌های گشوده به دعوت. خداوندگارِ هم‌آغوشی باید باشد ارکیده با این پاهایی که قوس گرفته پایین آمده از زنانه‌گی‌اش.

راستی خامه‌اش را دیده‌اید؟ همان که به قلم تشبیه می‌شود گاهی. که چکه می‌کند از آن جوهر، شیره، جان. حواس‌تان را پرت‌تر نکنم، داستانِ هم‌آغوشیِ ارکیده‌ها از زنانه‌گی و مردانه‌گی گذشته است. جایی‌ست میانِ تلفظِ درست‌ودرمانِ Flesh، که بدن‌ها از جنسیتِ خود خلاص می‌شوند و درهم‌تنیده‌گیِ تام می‌شود ماهیتِ درهم‌فرورفته‌گی، جایی که نشانی نمی‌ماند لابد از آن که روست، از آن که زیر است. یک چنین بهشتِ بی‌کرانی‌ست ارکیده.
At 8:06 AM, Anonymous Anonymous

سرهرمس نازنین.... خدارو باید شکر کنیم که اینقدر تواناییه دیدن زیبائیهارو بهت داده....
هیچوقت اینقدر قشنگ و دلنشین و هوس انگیز به گل دقت نکرده بودم ، اونم به ارکیده که خیلی دوستش دارم... راستشو بگم وقتی این عکس قبل از متن دانلود شد اون هوسی که میگی رو حس کردم، دروغ چرا تا قبر 4 انگشت... راست میگم یه هوس عمیق و لذت بخش که وقتی متنتو خوندم فهمیدم همچین بیخودم نبوده....

یه دختر از همین حوالی

 
At 8:43 AM, Blogger Farzad

خیلی جای بدیه ، میدونم ولی رو مخم رفته تمام اون کلماتت که "...ه گی" داره آخرش. لطفا کن "ه" رو ننویس اون "گ" همون "ه" هست

 
At 9:19 AM, Anonymous amir20002001us

شاعر می گوید که برویم چند بار دیگر فیلم دیوار را ببینیم...و همین طور گاس که ارکیده وحشی را نیز هم...باشد که هم ما و هم هرمسنا رستگار شویم...

 

Post a Comment

Link
  





آقای وونگ کاروای که معرفِ حضورتان هست، اسمِ chunking Express را هم یحتمل شنیده‌اید. بردارید برای هم‌فیلم‌بینیِ بعدی‌مان بگردید این فیلم را گیر بیاورید و ضیافتِ بی‌مانندی را به خودتان تقدیم کنید.
At 9:09 AM, Anonymous rouzbeh

تارانتینو هم این فیلم رو توصیه کرده فیلمی روون درباره عشق اونهم از نوع آسیای شرقی

 

Post a Comment

Link